تبليغاتX
***هنوز دارم نفس میکشم***
دلی به دریا زدم
 
 

تو یادت نیست... ولی من خوب به خاطر دارم که برای داشتن ات ، دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت... 

گروه اینترنتی درهم | www.darhami.com

|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ساعت 10:13 توسط حجت |

عشقق
گروه اینترنتی درهم | www.darhami.comدلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده


برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان...
برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم...
حـتـی برای آدمهای حسودی که دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان...!
برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش...
خنده هایی که دارم فراموششان می کنم...
...
و برای خودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ام !!!

|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ساعت 10:12 توسط حجت |

مردان هم قلب دارن
 
 

مردان هم قلب دارن
فقط صدایشان، یواش تر از صدای قلب یک زن است!
مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!
شاید ندیده باشی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!
هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم،صدایم را کلفت تر میکنم
... تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی !
مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ..!
نه بخاطر زورِ بازوها

|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ساعت 10:10 توسط حجت |

ارزو دارم
آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي

برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني.

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني. مي رسد روزي كه شبها

در كنار عكس من نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني

عشق امانت با ارزشيه كه هر كسي تو قلبش ميزاره برايه همينه كه هر

وقت بخواي عشقت را از كسي پس بگيري بايد قلبش را بشكني

اگه براي تمام دنيا تو يک نفر هستي.براي من همه ي دنيايي..اي هم

نفس،زيباترين لحظاتم را به پاي ساده ترين دقايق زندگيت خواهم

ريخت... تا باز هم بداني که من عاشق ترين عاشقانت هستم



يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که

نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهتت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟

گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه

خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي :

به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ...

تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي
+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 0:37  توسط فرشاد   |  نظر بدهید

دريا و ساحل

از دريا پرسيدم:که اين امواج ديوانه ي تو از کرانه ها چه ميخواهند؟

چرا اينان پريشان و در به در سر بر کرانه هاي از همه جا بي خبر مي زنند؟

دريا در مفابل سوالم گريست! امواج هم گريستند...

آن وقت دريا گفت: که طعمه ي مرگ تنها آدمها نيستند امواج هم مانند آدمها مي ميرند و

اين امواج زنده هستند که لاشه ي امواج مرده را شيون کنان به گورستان سواحل

خاموش مي سپارند

|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ساعت 10:8 توسط حجت |

دلم گرفته
www.3jokes.com - جوك، اس ام اس، تصاویر عاشقانه

|+|نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390 ساعت 18:51 توسط حجت |

 

دلم برات تنگ شده...

 

اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم...

 

به فاصله ها فكر نميكنم ......

 

ميدوني چرا؟؟

 

آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....

 

هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....

 

رد احساست روي دلم جا مونده ...

 

ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........

 

چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......

 

حالا چطور بگم تنهام؟؟

 

آره! خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....

 

ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....

 

آخه...تو ، توي قلب مني...

 

آره! تو قلب من....

 

براي همينه كه هميشه با مني...

 

براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...

 

براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...

 

آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...

 

هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...

 

دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....

 

دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت

 

صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيزميرسم.....

 

به عشق و به تو.....

 

آره...به تو....

 

اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...

 

اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....

 

اونوقت ديگه تنها نيستم

|+|نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390 ساعت 18:43 توسط حجت |

با تو این تنه شکسته داره کم کم جون می گیره

آخرین ذرات موندن توی رگ هام نمی میره

با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من

اگه رو حصیر بشینم اگه هیچ نداشته باشم

با تو من مالک دنیام با تو در نهایتم من

با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من

با تو شاه ماهی دریا بی تو مرگ موج تو ساحل

با تو شکل یک حماسه بی تو یک کلام باطل

بی تو من هیچی نمی خوام از این عمری که دو روزه

نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا بدوزه

با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من

با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من

با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من

|+|نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390 ساعت 18:40 توسط حجت |

واقعا ببخشید
سلام دوستان از اینکه نتونستم بهتون سر بزنم واقعا شرمنده توی این وقت اصلا نتونستم به وب سر بزنم بازم شرمنده راستی نظر یادتون نره مثل همیشه    دوست دار شما حجت

|+|نوشته شده در شنبه دهم دی 1390 ساعت 21:26 توسط حجت |

چه کسی می گوید گرانی شده است؟

چه کسی می گوید گرانی شده است؟

دوره ی ارزانیست.

دل ربودن ارزان دل شکستن ارزان.دوستی ارزان دشمنیها ارزان  شرافت ارزان.

تن عریان ارزان.آبرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر

قیمت عشق چه قدر کم شده است!کمتر از آب روان!

و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان

|+|نوشته شده در شنبه دهم دی 1390 ساعت 21:23 توسط حجت |

ترکم مکن اي عشق من بي همزبانم

تنها تو يي اي نازنين آرام جانم

اينجا کسي در ... اش رويا ندارد

دل را سپردن تا ابد معنا ندارد

سر در گريبانم کسي هم درد من نيست

از عشق جز آلودگي چيزي نديدم

از فصل هاي دوستي من دل بريدم

اين زندگي ديگر سرو سامان ندارد

ديگر به عشق من کسي ايمان ندارد

ديگر نمي داند که را بايد صدا زد

اين قلب را تا کي به طوفان بلا زد

من باغبان فصل هاي انتظارم

تو خوب مي داني من اينجا بي قرارم
 
بازم مثل همیشه نظر فراموش نمیشه
 
 

|+|نوشته شده در شنبه دهم دی 1390 ساعت 21:20 توسط حجت |

سهراب
چيزهايي هسـت کــه نمي دانـــم
مي دانم ، ســـبزه اي را بکنم خواهم مرد
مي روم بالا تــا اوج ، مـن پــر از بال و پـرم
راه مي بينم در ظلمت ، من پـر از فانوسم
من پـر از نورم و شن ، و پـر از دار و درخـت
پــرم از راه ، از پـل ، از رود ، از مــوج
پــرم از سايه برگي در آب: چه درونم تنهاســـــت

|+|نوشته شده در شنبه دهم دی 1390 ساعت 21:16 توسط حجت |

حکایتی از عشق واقعی

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد


|+|نوشته شده در شنبه دهم دی 1390 ساعت 21:9 توسط حجت |

دلم به اندازه ‌ي تمام سيب‌هاي كال چيده‌ ي باغ كودكيم گرفته است...

تو بگو ....

تو بگو چرا شب مي‌تواند اينقدر غمگين باشد... ؟

بيا امشب را اندكي عاشقانه‌تر قدم بزنيم ...

آرام ، آهسته ، آرام...

حتي اگر هوا سردتر باشد...

حتي اگر باران تندتر ببارد...

حتي اگر گل آلودتر شويم...

بيا امشب را اندكي عاشقانه‌تر قدم بزنيم...

و يا نه ...!

بدويم...!

درست مثل روزهاي كودكي...

بدويم در مسير تمام سيب‌هاي كال چيده ي باغچه ي كودكيمان...

درست مثل همان روزها كه وقتي سيبي ، كال مي‌افتاد ، بغض مي‌كرديم ،

مي‌دويديم ،

تا مبادا شيشه ي نازك غرور آن روزها بشكند...

مي‌دويديم ، آنقدر كه قطره اشكي در گوشه ي چشمانمان جمع مي‌شد و تا ابد در حسرت چكيدن مي‌ماند...

آه...

تو بگو چرا شب مي‌تواند اينقدر غمگين باشد ...؟

تو بگو ...

سيب كالي كه گاز زديم چه طعمي داشت ...!؟

آه ، عزيزم ...

من تمام مسير سيب‌هاي كال به تو انديشيدم ،

به تو ...

تو كه براي دستهاي كودكيم هنوز همان سيب سرخي كه نچيده ماند ...

|+|نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:40 توسط حجت |

گاهي آرزو مي کنم...     

 

  

کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را

 

                بخورم!!!

 

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي

 

         ديدن يک لحظه

 

فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته

 

                     باشم!

 

کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد

 

                    تا امروز

 

چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک

 

                    بريزند!

 

کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با

 

                        خود نگويم

 

" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

 

 

 


 نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه


         من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه


من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر


           نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه


تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه


      من چه جوري واست بگم بارون قشنگ ونم نمه


هواي رفتن كه كني واسه تو فرقي نداره


          اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه


آخرشم دق مي كنم تا من و دوست داشته باشي


  مردن كه از عاشقيه يک دفعه نيست كه كم كمه


    من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي كني


    زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه


  مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟


     مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه


برو به خاطر خودت اما به من قول بده


   هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه


رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن


  قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه


       شايد اين و بهم دادي كه هميشه با من باشه


  حق با تو،تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه


 ديدي گلا شب كه ميشه اشكاشونو رو پاک مي كنن


    يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه


  تو مي ري و اسم من واز رودلت خط مي زني


     اسم قشنگ تو ولي هميشه هرجا يادمه


   چشماي روشنت يه كم كاش هواي من رو داشت


         تنها توقعم فقط يه بار جواب نامه

 

 

 

دوستت

 

 دارم را من        

 

   دل آويزترين شعر جهان

 

یافته ام این گل سرخ من است    

 

دامني پركن از اين گل كه بري خانه

 

 دشمن که فشانی به دوست راز خوشبختی   

 

هركس به پراكندن اوست تو هم اي خوب من اين

 

 نكته به تكرار بگو اين دل آويزترين شعر جهان را همه

 

 وقت نه به يك بار و به ده بار به صد بار بگو دوستت دارم

 

 را با من بسيار بگو دوستم داري را از من بسيار بپرس

|+|نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:35 توسط حجت |

در تو

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

 

چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت برنمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه

|+|نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ساعت 22:32 توسط حجت |

آرزوی یک زن ...
آرزوی یک زن ...


زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پایش به چیزی برخورد كرد.

وقتی كه دقیق نگاه كرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید كه خاك و خاشاك زیادی هم روش نشسته بود.

زن با دست به تمیز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی كه بر چراغ داد طبیعتا یك غول بزرگ پدیدار شد....!!!

زن پرسید : حالا می تونم سه آرزو بكنم ؟؟

غول جواب داد : نخیر ! زمانه عوض شده است و به علت مشكلات اقتصادی و رقابت های جهانی بیشتر از یك آرزو اصلا صرف نداره

زن اومد که اعتراض کنه

که غول حرفش رو قطع کرد و گفت :همینه كه هست....... حالا بگو آرزوت چیه؟

زن گفت : در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شود و از جیبش یك نقشه جهان را بیرون آورد و گفت : نگاه كن. این نقشه را می بینی ؟ این كشورها را می بینی ؟ اینها ..این و این و این و این و این ... و این یكی و این. من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی كه با یكدیگر دارند خاتمه دهند و صلح كامل در این منطقه برقرار شود و كشورهایه متجاوزگر و مهاجم نابود شون.

غول نگاهی به نقشه كرد و گفت : ما رو گرفتی ؟ این كشورها بیشتر از هزاران سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمی كنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه كاریش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدر ها . یه چیز دیگه بخواه. این محاله.

زن مقداری فكر كرد و سپس گفت: ببین...

من هرگز نتوانستم مرد ایده آل ام راملاقات كنم.

مردی كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه.

مردی كه بتونه غذا درست كنه(!!!) و در كارهای خانه مشاركت داشته باشه.

مردی كه به من خیانت نكنه و معشوق خوبی باشه و همش روی كاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نكنه(!!!!!)

ساده تر بگم، یك شریك زندگی ایده آل.

غول مقداری فكر كرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم....!!

|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ساعت 7:50 توسط حجت |

چرا بی خبر رفتی؟

چرا بی خبر رفتی؟ 

  

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟

فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟

مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟

مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟

تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی

چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی

مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟

مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟

مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری

پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ،

عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود!

باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای

دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ،  

نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم

رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد

رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!

کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ،

کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ،

کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی !

|+|نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ساعت 7:46 توسط حجت |

دلشکسته

اولین كسی كه عاشقش میشی دلتو میشكونه و میره . دومین كسی رو كه میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده كنی دلتو بدتر میشكنه و میزاره میره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی كه هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشكونی كه انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یكی دیگه.

|+|نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390 ساعت 17:47 توسط حجت |

تقديم مي كنم ، با عشق

هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و…

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟

لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟

دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق… ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم

لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهي شو حفظ کنيد

و ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري…

من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي عشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راححتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟

ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان

دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد

آره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن…

لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باشد

|+|نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ساعت 23:0 توسط حجت |

یادمان باشد


یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم


پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت ، من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطر مان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

 طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 

یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست

 به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

 

 یادمان باشد که در این بحر دو رنگی و ریا

 دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

 

 یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

 

 یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم

 طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

|+|نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 ساعت 16:56 توسط حجت |

داستان عشق

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

|+|نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 ساعت 16:50 توسط حجت |

من تنهایی

با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من

اگه رو حصیر بشینم اگه هیچ نداشته باشم

با تو من مالک دنیام با تو در نهایتم من

با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من

با تو شاه ماهی دریا بی تو مرگ موج تو ساحل

با تو شکل یک حماسه بی تو یک کلام باطل

بی تو من هیچی نمی خوام از این عمری که دو روزه

نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا بدوزه

با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من

با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من

با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من



|+|نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390 ساعت 19:59 توسط حجت |

دوست دارم

دوستت دارم ، دوستت دارم 

 به لطافت برگ گل

به ظرافت و زیبایی گل رز ، نرگس ، مریم 

 به لطافت شبنم صبحگاهی ، به استقامت کوه ، به پختگی پیر دهر 

 دوستت دارم ، دوستت دارم 
 

به اندازه یک دنیا پر از محبت ، به تو عشق می ورزم 

 کاش که این عشق را با محبت پاسخ دهی 

 دوستت دارم ، دوستت دارم

عشق من منتظرت می مانم ، تا قیامت ، تا دنیا هست 

 تا روزی عشقت را نثارم کنی

دوستت دارم ، دوستت دارم 

 مرغ عشق زیبای من 
 

فرسنگها از من دوری و روحم متعلق به توست 

 دوستت دارم ، دوستت دارم

 عشق

|+|نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390 ساعت 14:2 توسط حجت |

عشق چیست؟
به كوه گفتم عشق چیست؟ لرزید. به ابر گفتم عشق چیست؟بارید. به باد گفتم عشق چیست؟ وزید. به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید. به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد. و به انسان گفتم عشق چیست؟و گفت دیوانگیست....

|+|نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ساعت 22:45 توسط حجت |


|+|نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1378 ساعت 0:0 توسط حجت |

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد!  

 

|+|نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1378 ساعت 0:0 توسط حجت |

آخرین نوشته ها
دلی به دریا زدم
عشقق
مردان هم قلب دارن
ارزو دارم
دلم گرفته


واقعا ببخشید
چه کسی می گوید گرانی شده است؟

 نرخ ارز - قیمت خودرو - قالب وبلاگ